خانه
گاما

درسنامه آموزشی عربی (3) کلاس دوازدهم تجربی و ریاضی

درس 4: اَلْفَرَزْدَقُ

بازدید45/6 K
تاریخ بروزرسانی1401/10/18

نَصِّ الدَّرسِ

اَلْفَرَزْدَقُ مِنْ شُعَراءِ الْعَصْرِ الْأُمَویِّ. وُلِدَ فی مِنطَقَةٍ بِالْکُوَیتِ الْحالیَةِ عامَ ثَلاثَةٍ وَ عِشْرینَ بَعْدَ الْهِجرَةِ، وَ عاشَ بِالْبَصرَةِ.
فرزدق از شاعران روزگار اموی است. او در منطقه‌ای در کویت به سال بیست و سه هجری متولّدشد و در بصره زندگی کرد.

فی یَوْمٍ مِنَ الْأَیّامِ جاءَ بِهِ أَبوهُ إلیٰ أَمیرِ الْمُؤمِنینَ عَلیٍّ (ع)، فَسَأَلَهُ الْإمامُ (ع) عَنْ وَلَدِهِ؛ فَقالَ:
روزی از روزها پدرش او را نزد امیر مؤمنان علی عمل آورد و امام نان از وی درباره پسرش پرسید و او گفت:

«هٰذَا ابْنی یَکادُ یَکونُ شاعِراً عَظیماً». فَقالَ الْإمامُ (ع) لِوالِدِهِ: «عَلِّمْهُ الْقُرآنَ».
این پسرم است نزدیک است که شاعری بزرگ شود، و امام تا به پدرش گفت: ای صاحب این پسر، به وی قرآن یاد بده.

فَعَلَّمَهُ الْقُرآنَ تَعلیماً؛ ثُمَّ رَحَلَ اَلْفَرَزْدَقُ إلیٰ خُلَفاءِ بَنی أُمَیَّةَ بِالشّامِ، وَ مَدَحَهُم وَ نالَ جَوائِزَهُم.
پس فرزدق به او قرآن یاد داد؛ سپس نزد خلفای بنی امیه در شام رفت و آنها را مدح کرد و جایزه‌های آنان را به دست آورد.

کانَ اَلْفَرَزْدَقُ مُحِبّاً لِأَهْلِ الْبَیْتِ (ع) وَ کانَ یَسْتُرُ حُبَّهُ عِندَ خُلَفاءِ بَنی أُمَیَّةَ؛ وَلٰکِنَّهُ جَهَرَ بِهِ لَمّا حَجَّ هِشامُ بْنُ عَبْدِالْمَلِکِ فی أَیّامِ أبَیهِ.
فرزدق دوستدار اهل بیت عالی بود و دوستی‌اش را نزد خلفای بنی امیه پنهان می‌کرد؛ ولی وقتی که هشام بن عبدالملک در روزگار پدرش به جم رفت، آن را آشکار کرد.

فَطافَ هِشامٌ وَ لَمّا وَصَلَ إلَی الْحَجَرِ لَمْ یَقْدِرْ أَنْ یَسْتَلِمَهُ لِکَثْرَةِ الِازْدِحامِ،
سپس هشام طواف کرد و وقتی که به حجر الاسود رسید نتوانست که آن را به خاطرِ شلوغی بسیار (بسیاریِ شلوغی) مسح کند. 

فَنُصِبَ لَهُ مِنْبَرٌ وَ جَلَسَ عَلَیهِ جُلوسَ الْأُمَراءِ یَنْظُرُ إلَی النّاسِ وَ مَعَهُ جَماعَةٌ مِنْ کِبارِ أَهْلِ الشّامِ.
پس منبری برایش نصب شد و روی آن نشست در حالی که به مردم نگاه می‌کرد و گروهی از بزرگان اهل شام همراهش بودند.

فَبَیْنَما یَنْظُرُ إلَی الْحُجّاجِ، إذ جاءَ زَینُ العْابدِینَ (ع)، فَطافَ بِالْبَیْتِ طَوافَ الْعَاظِمِ،
پس در حالی که به حاجی‌ها نگاه می‌کرد ناگهان امام زین العابدین‌مان آمد و خانه خدا را طواف کرد. 

فَلَمَّا وَصَلَ إلیَ الْحَجَرِ، ذَهَبَ النّاسُ جانِباً، فَاسْتَلَمَهُ اسْتِلاماً سَهلاً. فَقالَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الشّامِ:
و هنگامی که به حجر الاسود رسید مردم کنار رفتند و سنگ را به آسانی مسح کرد. مردی از اهل شام گفت:

«مَنْ هٰذَا الَّذی قَدْ سَمَحَ النّاسُ لَهُ بِاسْتِلامِ الْحَجَرِ‌!؟»
این کیست که مردم به او اجازه دادند که سنگ را مسح کند‌؟! (این کیست که مردم به او اجازه مسح سنگ دادند؟)

خافَ هِشامٌ مِنْ أَنْ یَعْرِفَهُ أَهْلُ الشّامِ و یَرْغَبوا فیهِ رَغبَةَ الْمُحِبّینَ؛ فَقالَ: «لا أَعْرِفُهُ».
هشام ترسید از اینکه اهل شام او را بشناسید و به او علاقه‌مند شوند و گفت: «ای مردِ او را نمی‌شناسم.»

وَ کانَ الفَْرَزدَقُ حاضِراً. و فرزدق حاضر بود.

فقَالَ اَلْفَرَزْدَقُ: «أَنا أَعْرِفُهُ مَعرِفَةً جَیِّدَةً». پس فرزدق گفت: ای مرد، من او را می‌شناسم.

ثُمَّ أَنْشَدَ هٰذِهِ الْقَصیدَة إنشاداً رائِعاً. سپس این شعر را سرود.

هٰذَا الَّذی تَعْرِفُ الْبَطْحاءُ وَ طْأَتَهُ

وَ الْبَیْتُ یَعْرِفُهُ وَ الْحِلُّ وَ الْحَرَمُ

این کسی است که سرزمین مکّه قدمگاهش را می‌شناسد. و خانۀ [خدا] و بیرون و محدودۀ احِرام، او را می‌شناسند.

هٰذَا ابْنُ خَیْرِ عِبادِ اللّهِ کُلِّهِم

هٰذَا التَّقیُّ النَّقیُّ الطّاهِرُ الْعَلَمُ

این فرزندِ بهترینِ همۀ بندگان خداست. این پرهیزگارِ پاکِ پاکیزۀ بزرگ قوم است.

وَ لَیْسَ قَوْلُکَ: مَنْ هٰذا؟ بِضائِرِهِ

اَلْعُرْبُ تَعْرِفُ مَنْ أَنْکَرْتَ وَ الْعَجمُ

و این گفتۀ تو که «این کیست؟‌» زیان رساننده بدو نیست. عرب و غیر عرب کسی را که تو انکار کردی می‌شناسند.

اَلْمُعْجَم

إذْ جاءَ: ناگهان آمد اَلتَّقیّ: پرهیزگار اَلضّائِر: زیان رساننده مَدَحَ: ستود
اسِْتَلَمَ الْحَجَرَ : سنگ را مسح کرد جَهَرَ بِـ ـَ: آشکار کرد طافَ ـُ: طواف کرد (مضارع: یَطوفُ) نَصَبَ ـُ: برپا کرد، نصب کرد
أَنْکَرَ: ناشناخته شمرد الْحِلّ: بیرون اِحرام اَلْعُرْب: عرب اَلنَّقیّ: پاک و خالص
اَلْبَطْحاء: دشت مکه رَحَلَ ـَ: کوچ کرد اَلْعَلَم: بزرگ‌تر قوم‌، پرچم اَلْوَطْأَة: جای پا، گام
بَیْنَما: در حالی که رَغِبَ فیهِ ـَ: به آن علاقه‌مند شد اَلْکِبار: بزرگان «مفرد: اَلْکَبیر» ≠ اَلصِّغار  

حَوْلَ النَّصِّ

اکُتبُْ جَوابا قصَیرا،ً حَسَبَ نصَِّ الدَّرسِ.

1- کَیفَ کانَ حُبُّ الْفَرَزدَقِ لِأَهلِ الْبَیتِ عِندَ خُلَفاءِ بَنی أُمَیَّةَ؟
کانَ الفَرَزدق مُحِبّا لِأهلِ البْیتِ وَ کانَ یسْتُرُ حُبَّهُ عِندَ خُلَفاءِ بَنی أُمَیهَ.
دوستداری فرزدق به اهل بیت [نزد] در دربار خلیفگان اموی چگونه بود؟ فرزدق دوستدار اهل بیت بود و دوستی اش را [نزد] در دربار خلیفگان اموی مخفی می کرد.

2- مَنْ جاءَ بِالْفَرَزدَقِ إلیٰ أَمیرِ الْمُؤمِنینَ (ع)؟ جاءَ بِهِ أَبوهُ إلیٰ أَمیرِ الْمُؤمِنینَ عَلیِّ (ع)
چه کسی فرزدق را نزد امیر مؤمنان آورد؟ پدرش او را به نزد امیرمؤمنان (ع) برد.

3- مَتیٰ جَهَرَ الْفَرَزدَقُ بِحُبِّهِ لِأَهلِ الْبَیتِ (ع)؟ جَهَرَ بهِِ لَمّا حَجَّ هِشامُ بْنُ عَبْدِالْمَلِکِ فی أَیّامِ أَبیهِ
کی فرزدق دوستی‌اش به اهل بیت: را آشکار کرد؟ وقتی هشام ابن مالک در روزگار پدرش به حج رفت.

4- أَیْنَ وُلِدَ الْفَرَزدَقُ؟ وَ أَیْنَ عاشَ؟ وُلِدَ فی مِنطَقَةٍ بِالْکُوَیتِ وَ عاشَ بِالْبَصرَةِ.
فرزدق کجا به دنیا آمد و کجا زندگی کرد؟ در منطقه ای در کویت به دنیا آمد و در بصره زندگی کرد.

5- فی أَیِّ عَصْرٍ کانَ الْفَرَزدَقُ یَعیشُ؟ کانَ یَعیشُ فی الْعَصرِ الْأُمَویِّ.
فرزدق در کدام دوره زندگی می‌کرد؟ در دوره امویان زندگی می‌کرد.

6- إلیٰ مَنْ رَحَلَ الْفَرَزدَقُ بِالشّامِ؟ رَحَلَ إلیٰ خُلَفاءِ بَنی أُمَیةَ بِالشّامِ.
فرزدق با چه کسی به شام رفت؟ با خلفای بنی‌امیه به شام رفت.

اِعلَموا: اَلْمَفعولُ الْمُطلَقُ

به ترجمۀ چهار جملۀ زیر دقّت کنید.

1- اِسْتَغْفَرْتُ اللهَ. از خدا آمرزش خواستم.
2- اِسْتَغْفَرْتُ اللهَ
اسْتِغْفاراً. از خدا بی‌گمان آمرزش خواستم.
3- اِسْتَغْفَرْتُ اللهَ
اسْتِغْفاراً صادِقاً. از خدا صادقانه آمرزش خواستم.
4- اِسْتَغْفَرْتُ اللهَ
اسْتِغْفارَ الصّالِحینَ. از خدا مانندِ درستکاران آمرزش خواستم.

- چه رابطه‌ای میان دو کلمۀ «اِسْتَغْفَرْتُ» و «اسْتِغْفار» در جملات بالا وجود دارد؟
- مصدر «اسْتِغْفار» در جملۀ دوم، سوم و چهارم چه مفهومی را به جمله‌ها افزوده است؟
- نقش کلمۀ «اسْتِغْفار» در جملات دوم، سوم و چهارم «مفعول مطلق‌» است.

- این مصدر در جملۀ دوم بر انجام فعلِ «اِسْتَغْفَرْتُ» تأکید کرده است.
- به مصدر «اِسْتِغْفار» در جملۀ دوم «مفعول مطلق تأکیدی» گفته می‌شود و در ترجمۀ فارسیِ آن از قیدهای تأکیدی مانند «بی‌گمان»، «حتماً»، «قطعاً» و «واقعاً» استفاده می‌کنیم.

اِسْتَغْفَرْتُ اللهَ اسْتِغْفاراً.
اسْتِغْفاراً: مفعول مطلق تأکیدی

- دو کلمۀ «صادِقاً» و «الصّالِحینَ» در جملات سوم و چهارم چه نقشی دارند؟
- گاهی «مفعول مطلق» به کمک کلمۀ بعد از خودش که صفت یا مضافٌ الیه است، نوعِ انجام گرفتنِ فعل را بیان می‌کند؛ مانند «اِسْتِغْفار» در جملۀ سوم و چهارم، که به آن «مفعول مطلق نوعی‌» گفته می‌شود.

اِسْتَغْفَرْتُ اللهَ اسْتِغْفارَ  الصّالِحینَ.
اسْتِغْفارَ: مفعول مطلق نوعی
الصّالِحینَ: مضافٌ الیه

اِسْتَغْفَرْتُ اللّهَ اسْتِغْفاراً صادِقاً.
اسْتِغْفاراً: مفعول مطلق نوعی
صادِقاً: صفت

در ترجمۀ مفعول مطلق نوعی (که مضاف واقع شده است) از قید «مانندِ» استفاده می‌کنیم؛ مثال:

اِسْتَغْفَرْتُ اللهَ اسْتِغْفارَ الصّالِحینَ.
مانندِ درستکاران از خدا آمرزش خواستم.

- در ترجمۀ مفعول مطلق نوعی (که موصوف واقع شده است) می‌توانیم صفت را به صورت قید ترجمه کنیم و نیازی به ترجمۀ مفعول مطلق نیست؛ مثال:

تَجْتَهِدُ الْأُمُّ لِترَبیةَِ أَوْلادِها اجْتِهادا بالِغاً.
مادر برای تربیت فرزندانش
بسیار تلاش می‌کند.

اِسْتَغْفَرْتُ اللهَ اسْتِغْفاراً صادِقاً.
از خدا صادقانه آمرزش خواستم.

- مفعول مطلق مصدری از فعلِ جمله است.
- مفعول مطلق دو نوع است: تأکیدی و نوعی.
- مفعول مطلق تأکیدی، مصدری از فعلِ جمله است که بر انجامِ فعل تأکید می‌کند و صفت یا مضافٌ الیه ندارد.
- مفعول مطلق نوعی، مصدری از فعلِ جمله است که نوع و چگونگی انجامِ فعل را بیان می‌کند و صفت یا مضافٌ الیه دارد.

در کتاب عربی پایۀ دهم با مصدرهایی با قاعده بر این وزن‌ها آشنا شدید:
اِفتِعال، اِستِفعال، اِنفِعال، إِفعال، تَفعیل، تَفَعُّل، تَفاعُل و مُفاعَلَة؛ مثال:

ماضی مضارع مصدر ماضی مضارع مصدر
اِفتَخَرَ یَفتَخِرُ اِفتِخار عَلَّمَ یُعَلِّمُ تَعلیم
اِستَخدَمَ یَستَخدِمُ اِستِخدام تَقَدَّمُ یَتَقَدَّمُ تَقَدُّم
اِنسَحَبَ یَنسَحِبُ اِنسِحاب تَعارَفَ یَتَعارَفُ تَعارُف
أَرْسَلَ یُرْسِلُ إِرسال ساعَدَ یُساعِدُ مُساعَدَة

اکنون با این چند مصدر که در هشت گروهِ یادشده نیستند و بی‌قاعده‌اند، آشنا شوید:

ماضی مضارع مصدر ماضی مضارع مصدر
صَبَرَ یَصبِرُ صَبْر جَلَسَ یجَلْسُِ جُلوس
ذَکَرَ یَذکُرُ ذِکْر خَرَجَ یَخْرُجُ خُروج
عَرَفَ یَعْرِفُ مَعْرِفَة طافَ یطَوفُ طوَاف
رَغِبَ یَرْغَبُ رَغْبَة نامَ یَنامُ نَوْم
فَتَحَ یَفْتَحُ فَتْح عاشَ یَعیشُ عَیْش

از آنجا که «مفعول مطلق‌» مصدری از فعلِ جمله است؛ بنابراین آشنایی با مصدرهای یاد شده لازم است.

اِخْتَبِرْ نَفْسَکَ

اِنْتَخِبِ التَّرجَمَةَ الصَّحیحَةَ، ثُمَّ عَیِّنِ الْمَفعولَ الْمُطْلَقَ، وَ اذْکُرُ نَوعَهُ.

1- ﴿فَاصْبِرْ صَبْراً جَمیلاً﴾ اَلْمَعارِج: 5
الف) قطعاً شکیبایی کن. /
ب) به زیبایی صبر کن.
صَبْراً: مفعول مطلق نوعی

2- ﴿...اُذْکُرُوا اللهَ ذِکْراً کَثیراً﴾ اَلْأَحزاب: 41
الف) خدا را همیشه یاد کنید. /
ب) خدا را بسیار یاد کنید.
ذِکْراً: مفعول مطلق نوعی

3- ﴿...کَلَّمَ اللهُ موسی تَکلیماً﴾ اَلنِّساء: 164
الف) خدا با موسی قطعاً سخن گفت. / ب) خدا با موسی سخنی گفت.
تَکلیماً: مفعول مطلق تأکیدی

4- ﴿... وَ نُزِّلَ الْمَلائِکَةُ تَنزیلاً﴾ اَلْفُرقان: 25
الف) و مانند ملائک فرود آمدند. /
ب) و فرشتگان قطعاً فرود آورده شدند.
تَنزیلاً: مفعول مطلق تأکیدی

اَلتَّمارین

اَلْتَّمرینُ اَلْأَوَّلُ (صفحهٔ 57 کتاب درسی)

 

عَیِّنِ العِْبارَةَ الفْارِسیةََّ القَْریبةََ مِنَ العِْبارَةِ العَْرَبیةَِّ فِی المَْعنیٰ.

1- لا یُؤْمِنُ أحَدُکُم حَتّیٰ یُحِبَّ لِأَخیهِ ما یُحِبُّ لِنَفْسِهِ. رَسولُ اللّهِ (ص)
انسان مومن به ایمان کامل نخواهد رسید مگر اینکه هرچه را برای خود و خانواده خود دوست دارد برای دیگران نیز دوست داشته باشد.
هر آن چیز کانَت نیاید پسند / تنِ دوست و دشمن بدان در مبند

2- إذا أَنتَ أَکْرَمْتَ الْکَریمَ مَلَکْتَهُ وَ إنْ أَنتَ أَکْرَمْتَ اللَّئیمَ تَمَرَّدا. اَلْمُتَنَبّی
اگر شخص کریم را اکرام و احترام کنی مالک او می‌شوی ولی اگر فرومایه را اکرام کنی (بیشتر) سرپیچی می‌کند.
چو با سِفله گویی به لطف و خوشی / فزون گرددش کِبر و گردن کشی

3- اَلْعاقِلُ یَبنی بَیتَهُ عَلَی الصَّخْرِ وَ الْجاهِلُ یَبنیهِ عَلَی الرَّملِ. مثَلٌَ
عاقل خانه‌اش را بر روی صخره می‌سازد و نادان بر روی ریگ.
به جویی که یک روز بگذشت آب / نسازد خردمند ازو جای خواب

4- اِدَّعَی الثّعْلَبُ شَیئا وَ طَلَب قیلَ هَلْ مِنْ شاهِدٍ قالَ الذّنبَ. مثَلٌَ
روباه ادعای چیزی را کرد و آن را خواست، گفته شد آیا شاهدی هست؟ (روباه) گفت دمم.
ز روباهی بپرسیدند احوال / ز معروفان گواهش بود دنبال

5- مَنْ سَعیٰ رَعیٰ، وَ مَنْ لَزِمَ الْمَنامَ رَأَی الْأَحْلامَ. مثَلٌَ
هر ‌که سعی کند، می‌تواند بچرد؛ کسی که بخوابد،‌ خوابش را می‌بیند. (در اینجا چریدن به معنای گردش کردن و گشتن است.)
هر که رَوَد چَرَد و هرکه خُسبَد خواب ببیند

6- إذا أَرادَ اللهُ هَلاکَ النَّمْلَةِ، أَنْبَتَ لَها جَناحَینِ. مثَلٌَ
اگر خدا بخواهد مورچه‌ای را هلاک کند بریش دو بال می‌رویاند.
آن نشنیدی که حکیمی چه گفت؟ / مور همان به که نباشد پَرَش 

7- مُدَّرِجْلَکَ عَلَی قَدْرِ کِسائِکَ. مثَلٌَ
پایت را به اندازه جامه ات دراز کن.
پایت را به اندازه گِلیمت دراز کن.

8 عِنْدَ الشَّدائِدِ یُعْرَفُ الْإخْوانُ. مثَلٌَ
دوست (برادر) در سختی‌ها شناخته می‌شوند.
دوست آن باشد که گیرد دست دوست / در پریشان حالی و درماندگی

اَلتَّمرینُ الثّانی (صفحهٔ 59 کتاب درسی)

 

أ) عَیِّنِ اسْمَ الْفاعِلِ وَ اسْمَ الْمُبالَغَةِ وَ اسْمَ التَّفضیلِ فِی الْحَدیثَینِ التّالیَینِ.

1- إنَّ الزَّرعَ یَنْبُتُ فی السَّهْلِ وَ لا یَنْبُتُ فی الصَّفا فَکَذٰلِکَ الْحِکمَةُ تَعْمُرُ فی قَلبِ الْمُتَواضِعِ وَ لا تَعْمُرُ فی قَلبِ الْمُتَکَبِّرِ الْجَبّارِ، لِأَنَّ اللهَ جَعَلَ التَّواضُعَ آلَةَ الْعَقلِ وَ جَعَلَ التَّکَبُّرَ مِنْ آلَةِ الْجَهلِ(تُحَفُ الْعُقولِ، ص 396) الْإمامُ موسَی الْکاظِمُ جَعَلَ: صَیَّرَ

کِشت در دشت می‌روید و بر تخته سنگ نمی‌روید و همچنین حکمت در دلِ فروتن ماندگار می‌شود و در دلِ خودْبزرگ بینِ ستمگر ماندگار نمی‌شود؛ زیرا خدا فروتنی را ابزار خِرد و خودبزرگ بینی را از ابزار نادانی قرارداده است.

اسم فاعل: التَّواضُعِ - المُتَکَبِّر - مُعَلِّمُ - مُوَدِّبُ
اسم مبالغه: اَلجَبّارِ
اسم تفضیل: أحَقّ

السَّهلِ: مجرور به حرف جر - الحِکمَهُ: مبتدأ - الجَبّارِ: صفت - التَّواضُعَ: مفعول - الجَهلِ: مضافٌ الیه

2- مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنّاسِ إماماً فَلْیَبدَأ بِتَعلیمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعلیمِ غَیرِهِ وَلْیَکُنْ تَأدیبُهُ بِسیرَتِهِ قَبْلَ تَأدیبِهِ بِلِسانِهِ؛ وَ مُعَلِّمُ نَفْسِهِ وَ مُؤَدِّبُها أَحَقُّ بِالْإجلالِ مِنْ مُعَلِّمِ النّاسِ و مُؤَدِّبِهِم. مِنهاجُ البْرَاعَةِ فی شَرْح نهَجْ الْبَلاغَةِ (خویی) ج 21، ص 107

هرکس خودش را برای مردم پیشوا قرار دهد، باید پیش از آموزش دیگری آموزش خودش را آغاز کند و باید ادب آموزی‌اش پیش از زبانش با کردارش باشد؛ و آموزگار و ادب آموزندۀ خویشتن از آموزگار و ادب آموزندۀ مردمان در گرامی داشت شایسته‌تر است.

ب) اُکْتُبِ الْمَحَلَّ الْإعرابیَّ لِما تَحْتَهُ خَطٌّ.

نَفسَهُ: مفعول - لِلنّاسِ: مجرور به حرف جر - نَفسِهِ: مضافٌ الیه - مُعَلِّمُ: مبتدأ - أحَقُّ: خبر - الإجلالِ: مجرور به حرف جر - النّاسِ: مضافٌ الیه.

اَلتَّمْرینُ الثّالِثُ (صفحهٔ 60 کتاب درسی)

 

عَیِّنِ الجَْوابَ الصَّحیحَ؛ ثمَُّ ترَْجِمْهُ.

1- مضارع تَذَکَّرَ (به یاد آورد) : یَتَذَکَّرُ / یُذَکِّرُ / یَذْکُرُ
به یاد می‌آورَد

2- مصدر عَلَّمَ (یاد داد): عِلْم / تَعْلیم / تَعَلُّم
یاد دادن

3- ماضی مُجالَسَة (همنشینی کردن): جَلَسَ / أَجْلَسَ / جالَسَ
همنشینی کرد

4- مصدر اِنْقَطَعَ (بریده شد): تَقْطیع / / اِنْقِطاع / تَقاطُع
بریده شد

5- امر تَقَرَّبَ (نزدیک شد): تَقَرَّبْ / قَرِّبْ / اِقْتَرِبْ
نزدیک شو

6- مضارع تَقاعَدَ (بازنشست شد): یُقْعِدُ / یَتَقاعَدُ / یَقْتَعِدُ
بازنشست می‌شود

7- امر تَمْتَنِعُ (خودداری می‌کنی): اِمْنَعْ / مانِعْ / اِمْتَنِعْ
خودداری کن

8- ماضی یَسْتَخْرِجُ (خارج می‌کند): أَخْرَجَ / تَخَرَّجَ / اِسْتَخْرَجَ
خارج کرد

9- وزن اِسْتَمَعَ: اِفْتَعَلَ / اِسْتَفْعَلَ / اِنْفَعَلَ

10- وزن اِنْتَظَرَ: اِفْتَعَلَ / اِنْفَعَلَ / اِسْتَفْعَلَ

اَلْتَّمْرینُ الرّابِعُ (صفحهٔ 60 کتاب درسی)

 

عَیِّنْ کَلِمَةً مُناسِبَةً لِلْفَراغِ.

1- اَلْحُجّاجُ .................. مَرّاتٍ حَوْلَ بیَتِ اللهِ لِدَاءِ مَناسِکِ الْحِجِّ. یَطْرُقونَ / یَطْرُدونَ / یَطْبُخونَ / یَطوفونَ
حاجی‌ها بارها دور خانۀ خدا برای به جا آوردن مناسک حج (طواف می‌کنند).

2- لوَ لا الشُّرطیُّ لَاشْتَدَّ .................. أَمامَ الْمَلْعَبِ الرّیاضیِّ. الِازْدِحامُ / اَلزُّبْدَةُ / اَلزَّلَلُ / اَلزَّیْتُ
اگر پلیس نبود (شلوغی) روبه‌روی ورزشگاه شدّت می‌گرفت.

3- .................. کُنتُ أَمْشی، رَأَیْتُ حادِثاً فی ساحَةِ الْمَدینَةِ. عِنْدَ / جانِباً / بَینَما / بَیْنَ
در حالی که داشتم راه می‌رفتم حادثه‌ای را در میدان شهر دیدم.

4- رَفَعَتِ الْفائِزَِةُ الْأُولٰی فِی الْمُباراةِ .................. إیران. عُشْبَ / عَلَمَ / عَرَبَةَ / عَباءَةَ
برندۀ نخست در مسابقه، پرچم ایران را (برافراشت. «بلند کرد»)

5- اَلْحاجُّ .................. الْحَجَرَ الْأَسْوَدَ بِالْکَعبَةِ الشَّریفَةِ. اِسْتَعانَ / اِسْتَمَعَ / اِسْتَطاع / اِسْتَلَمَ
حاجی حجر الاسود در کعبۀ شریف را (مسح کرد).

اَلتَّمْرینُ الْخامِسُ (صفحهٔ 61 کتاب درسی)

 

للِتَّرْجَمَةِ. (هَلْ تَعْلَمُ أنََّ ... ؟)

1- ... الْمُغولَ اسْتَطاعوا أَنْ یَهْجُموا عَلَی الصّینِ عَلیٰ رَغْمِ بِناءِ سورٍ عَظیمٍ حَوْلَها؟
آیا می‌دانی که مغول‌ها توانستند به چین حمله کنند؛ با وجودِ ساخت دیوار بزرگی دور آن؟!

2- ... تَلَّفُظَ «گ» وَ «چ» وَ «ژ» مَوجودٌ فِی اللَّهجاتِ الْعَرَبیَّةِ الدّارِجَةِ کَثیراً ؟
آیا می‌دانی که تلفّظ «گ»، «چ»، «پ» و «ژ» در لهجه‌های عامیانهٔ عربی وجود دارد؟

3- ... الْحوتَ یُصادُ لِاسْتِخْراجِ الزَّیْتِ مِنْ کَبِدِهِ لِصِناعَةِ مَوادِّ التَّجْمیلِ؟
آیا می‌دانی که نهنگ برای استخراج روغن از کبدش برای ساخت موادّ آرایشی صید می‌شود؟!

4- ... الْخُفّاشَ هوَ الْحَیوَانُ اللَّبونُ الْوَحیدُ الَّذی یَقْدِرُ عَلیَ الطِّیَرانِ؟
آیا می‌دانی که خفّاش تنها جانور (حیوان) پستانداری است که قادر به پرواز است؟!

5- ... عَدَدَ النَّمْلِ فِی العْالَمِ یَفوقُ عَدَدَ الْبَشَرِ بِمَلیونِ مَرَّةٍ تَقریباً؟
آیا می‌دانی که شمار (تعداد) مورچگان در جهان نزدیک به (تقریباً) یک میلیون بار بیشتر از شمار آدمیان است؟!

6- ...طیسفون قُرْبَ بَغداد کانَتْ عاصِمَةَ السّاسانییّنَ؟
آیا می‌دانی که تیسفون، واقع در نزدیکی بغداد پایتخت ساسانیان بود؟!

7- ... حَجْمَ دُبِّ الْباندا عِنْدَ الْوِلادَةِ أَصْغَرُ مِنَ الْفَأْرِ؟
آیا می‌دانی که اندازۀ خرس پاندا هنگام زاده شدن کوچک‌تر از موش است؟!

8- ... الزَّرافةََ بَکْماءُ لَیْسَتْ لَها أَحْبالٌ صَوتیَّةٌ؟
آیا می‌دانی که زرافه لال است و تارهای صوتی ندارد؟!

9- ... وَرَقَةَ الزَّیتونِ رَمْزُ السَّلامِ؟
آیا می‌دانی که برگ زیتون نماد صلح است؟!

اَلتَّمرینُ السّادِسُ (صفحهٔ 63 کتاب درسی)

 

تَّرجِمِ النَّصَّ التّالیَ؛ ثُمَّ عَیِّنِ الْمَحَلَّ الْإعرابیَّ لِما تَحْتَهُ خَطٌّ.

الَسَّمَکُ الْمَدفونُ

یوجَدُ نَوْعٌ مِنَ السَّمَکِ فی إفرْیقیا یَسْتُرُ نَفْسَهُ عِنْدَ الْجَفافِ فی غِلافٍ مِنَ الْمَوادِّ الْمُخاطیَّةِ الَّتی تَخْرُجُ مِنْ فَمِهِ، وَ یَدْفِنُ نَفْسَهُ تَحْتَ الطّینِ، ثُمَّ یَنامُ نَوْماً عَمیقاً أَکْثَرَ مِنْ سَنَةٍ، و لا یَحْتاجُ إلَی الْماءِ و الطَّعامِ وَ الْهَواءِ احْتیاجَ الْأَحیاءِ؛ وَ یَعیشُ داخِلَ حُفْرَةٍ صَغیرَةٍ فِی انْتِظارِ نُزولِ الْمَطَرِ، حَتّیٰ یَخْرُجَ مِنْ الْغِلافِ خُروجاً عَجیباً. یَذْهَبُ الصَّیّادونَ الْإفریقیّونَ إلیٰ مَکانِ اخْتفِاءِهِ قَبْلَ نُزولِ الْمَطَرِ وَ یَحْفِرونَ التُّرابَ الْجافَّ لِصَیْدِهِ.

نَفْسَهُ: مفعول - نَوْماً: مفعول مطلق - سَنَةٍ: مجرور بحرف جرّ - الْمَطَرِ: مضافٌ إلیه - الصَّیّادونَ: فاعل - الْجافَّ: صفة

در آفریقا گونه‌ای ماهی هست (وجود دارد) که هنگام خشکسالی (خشکی) خودش را در پوششی از موادّ مخاطی پنهان می‌کند. (می‌پوشانَد) که از دهانش بیرون می‌آید. (خارج می‌شود) و خودش را زیر گِل به خاک می‌سپارد. (دفن می‌کند) سپس بیشتر از یک سال به خوابی ژرفناک (عمیق) فرو می‌رود و به آب و خوراک و هوا نیاز ندارد ‌درون چاله‌ای کوچک چشم به راهِ بارشِ باران (داخل حفره‌ای کوچک منتظر نزول باران) زندگی می‌کند؛ تا اینکه از آن پوشش بیرون بیاید. صیّادان آفریقایی به جای (محلّ) پنهان شدن او پیش از بارش باران می‌روند. (ماهیگیران آفریقایی به جایی که او خودش را پیش از بارش باران پنهان کرده است می‌روند.) و خاک خشک را برای صید او می‌کَنند. (حفر می‌کنند.)

اَلتَّمرینُ السّابِعُ (صفحهٔ 64 کتاب درسی)

 

عَیِّنِ الْمَحَلَّ الْإعرابیَّ لِلْکَلِماتِ الَّتی تَحتَها خَطٌّ.

1- ﴿إنّا فَتَحْنا لَکَ فَتحاً مُبیناًاَلْفَتح: 1
قطعاً ما برای تو به صورت آشکار فتح کردیم.
فَتحاً: مفعول مطلق / مُبیناً: صفت

2- ﴿إنّا نَحنُ نَزَّلْنا عَلَیکَ الْقُرآنَ تَنزیلاًاَلْإنسان: 23
به راستی ما قرآن را به صورت تدریجی بر تو نازل کردیم.
الْقُرآنَ: مفعول به / تَنزیلاً: مفعول مطلق

3- لا فَقْرَ کَالْجَهْلِ وَ لا میراثَ کَالأدَبِ. اَلْإمامُ عَلیٌّ (ع)
هیچ فقری مانند نادانی و هیچ میرای مانند ادب نیست.
الأدب: مجرور به حرف جر

4- یَنقُصُ کُلُّ شَیءٍ بِالْإنفاقِ إلَّا الْعِلْمَ؛ فَإنَّهُ یَزیدُ.
هر چیزی با انفاق و بخشش کم می‌شود به جز علم، چرا که آن زیاد می‌شود.
کُلُّ: فاعل / الْإنفاقِ: مجرور به جرف جر / الْعِلْمَ: مستثنی

5- یَعیشُ الْبَخیلُ فی الدُّنیا عَیْشَ الْفُقَراءِ وَ یُحاسَبُ فی الْآخِرَةِ مُحاسَبَةَ الْأَغنیاءِ.
بخیل در دنیا مانند نیازمند زندگی می‌کند و در آخرت مانند ثروتمند محاسبه می‌شود.
البَخیلُ: فاعل / عَیْشَ: مفعول مطلق / الْفُقَراءِ: مضاف الیه / مُحاسَبَةََ: مفعول مطلق / الأغنیاءِ: مضاف الیه

اَلتَّمرینُ الثّامِنُ (صفحهٔ 64 کتاب درسی)

 

عَیِّنِ المُْترَادِفَ وَ المُْتضَاد (= ، ≠)

1- سُهولَة صُعوبةَ
آسانی ≠ سختی

2- اِختِفاء ظَهور
پنهان شدن ≠ آشکار شدن

3- اِستَطاعَ = قَدَرَ
توانست

4- واثِق = مُطمَئِنّ
مطمئن

5- فَرِح = مَسرور
خوشحال

6- نُزول صُعود
پایین آمدن ≠ بالا رفتن

7- غِذاء = طَعام
خوراک

8- ضاقَ اِتَّسَعَ
تنگ شد ≠ فراخ شد

9- کِساء = لِباس
لباس

10- حَیاة = عَیْش
زندگی

11- سَلام = صُلح
آسایش

12- بُنیان = بِناء
پایه، اساس

13- رَخُصَ غَلا
ارزان شد ≠ گران شد

14- أعَانَ = نَصَرَ
یاری کرد

15- سَهِرَ ≠ نامَ
بیدار ماند ≠ خوابید

16- دار = بَیت
خانه

خوب است بدانیم که در فرهنگ‌های لغت عربی

حرف اوّل اصلیِ فعل فاءُ الفعل، حرف دوم اصلی عینُ الفعل و حرف سوم اصلی لامُ الفعل نام دارد؛ مثال: یَذْهَبُ = یَفْعَلُ

- هرگاه مقابل فعل، علامت فتحه (ـَ) بود، یعنی عین الفعل فتحه دارد، یا الف است؛ مثال:
ذَهَبَ ـَ: یعنی مضارعِ آن یَذْهَبُ است.
نامَ ـَ: یعنی مضارعِ آن یَنامُ است.

- هرگاه مقابل فعل، علامت ضمّه (ـُ) بود، یعنی عین الفعل ضمّه دارد، یا واو است؛ مثال:
کَتَبَ ـُ: یعنی مضارعِ آن، یَکْتُبُ است.
قالَ ـُ: یعنی مضارعِ آن یَقولُ است.

- هرگاه مقابل فعل، علامت کسره (ـِ) بود، یعنی عین الفعل کسره دارد، یا ی است؛ مثال:
جَلَسَ ـِ: یعنی مضارعِ آن یَجْلِسُ است.
سارَ ـِ: یعنی مضارعِ آن یَسیرُ است.

درس 4: اَلْفَرَزْدَقُ